من ، کار ،کتاب و دیگر هیچ !
مدت زیادیست که شاید ،حتی، گاهی حوصله خودم رو هم ندارم .
من ، کار ،کتاب و دیگر هیچ !
مدت زیادیست که شاید ،حتی، گاهی حوصله خودم رو هم ندارم .
1)
یه وقتایی خالی از واژه ای و یه وقت های دیگه پر از چیزهایی که نمیشه نوشت.
2)
گیر افتادن وسط امتحانات بعد از این همه مدت . یادآوری خاطرات و دلهرهها، زندگی کردن پشت نیمکت های چوبی و دنیایی که انگار مال قرنها پیش بوده . خاطره کتابهایی که خیلی وقتها از قرص خواب آور قویتر بودن و دورانی که غم بزرگ شخصی ، درس حاضر نشده فردا بود و تحمل معلم فلان درس . برگشت شیطنت های جدا از سن و سال و ضمیمه به نیمکت ، تخته و کلاس .
3)
چه حسیه بی حسی
آخیش ، از شر هر چی سطل رنگ و مطعلقاتشه راحت شدم . الان مثل بچه آدم تونستم بشینم پشت کامپیوتر.
1.
دلم سوخت براش نخواستم بزنم تو ذوقش ، چقدر واسه اثبات خودش این در و اون در میزد.غصه نخور تو هم بزرگ تر میشی و اونوقت به این تلاش ها میگی بچهگانه ،یعنی مام کوچیکتر بودیم اینقدر تلاش میکردیم و یادمون نیست! .
2.
نه ربطی به محل زندگی داره نه جنسیت نه سنت نه مذهب نه اجتماع و نه ... داره . یه واقعیاتی تو زندگی هست که همه یه روزی بهش میرسن و هیچ وقت ازشون دم نمیزنن چون میدونن که اگر هم بگن با اینکه دیگران اکثرا بهش رسیدن یا میرسن و باور دارن که درسته بازم هم باهاشون مخالفت میکنن و میشن بز گر گله . یکی نیست که بگه تو که میدونی درسته حرفش و خودت بهش رسیدی تایید نکن دیگه مخالفتت چیه .
3.
پ.ن: ....... اشتباه برداشت کردی ، همین.
پ.ن 2: چه حالی میده هوا خنک شد متفرم از گرما .
سالها پیش تو همین روز بود که برای اولین بار دیدمش و آشنا شدم .از یه کل کل کوچیک بچگانه شروع شد و تو دلم ریشه کرد و یواش یواش همه وجودم رو پر کرد . حالا بعد این همه سال با ناباوری ایستادم و دارم به این باغ سوخته نگاه میکنم.چقدر میتونه سخت باشه حس مردن حسی که تو وجودم بوده .چقدر میتونه درد باشه نفهمیدن دلی که یه لحظه واسه شنیدن حتی صداش پر میکشه و سردی یه لحظه بعدش . چقدر میتونه حسرت باشه اتفاقاتی که باید میبود و نبود .چقدر میتونه کابوس باشه اکران تمام خاطرات،پشت پلکهای داغ ،موقع خواب.چقدر میتونه شکنجه باشه اگر و اما و شاید و کاش ها. چقدر میتونه داغ باشه قطره هایی که روی گونه سر میخورن .چقدر میتونه نامردی باشه حتی سعی برای تبرئه کردن خودم هم از اشتباهاتی داشتم توی دادگاه وجدان.چقدر میتونه بی معنی باشه تلاش برای فراموشی.چقدر میتونه حس خلاء باشه اینکه به هیچکسی متعلق نباشی و هیچکسی به تو.چقدر میتونه تلخ باشه طعم زهر حقیقتی که نبینی یا نخوای که ببینی . چقدر میتونه ...
و ته همه این حرفها یه چیزی ته قلبت داد بزنه خدا قول بده تنهاش نذاری چون میدونی چقدرتنهاست
خوب این چه وضعشه . وقتی میگم به آدمیزاد نرفتم شاکی میشن .همه نوشابه انرژی زا میخورن شارژ میشن من میخورم بجای انرژی گرفتن باطریام خالی میشه. میگن آخی طرف ناراحته یا استرس داره ببین چقدر لاغر شده ناراحت میشم استرس میگیرم عین خرس چاق میشم . زود میخوابم دیر بلند میشم دیر میخوابم زود بلند میشم . ملت قهوه میخورن بیخواب میشن اصلا قهوه میخورن که بیدار بمونن درس بخونن و ... من میخورم انگار 4 تا قرص خواب آور خوردم و ...مثال های دیگش هم زیاده کلا" مثل اینکه برنامه من رو سرو ته ریختن یا فیشها کابلهام رو برعکس وصل کردن !
از امتحان دادن خسته ام . راه حل های درست جواب های غلط . نام مینویسم ،برگه ها را سفید بالا میگیرم ، مانند چکهای سفید امضاء هستند با این تفاوت که کسی عدد بالایی روی آنها نمی نویسد. از امتحان گرفتن نیز خسته ام. سوالاتم اشتباه هستند ، سوالاتم فلسفی اند و عصر ، عصر ریاضیات است ،دو دو تا ....
ناگهانی بود ،انتظار نداشتم خیلی بده ندونی احساست نسبت به یه قضیه چیه ندونی الان باید خوشحال باشی یا ناراحت. با خودن فکر میکنی شاید روزگار دستت انداخته ، بازیش گرفته ، شاید همه چی اشتباه بوده . به خودت میای اشتباهی درکار نیست و عین احمق ها گیج گیجی ،مخت خاموشه ،قدرت پردازش اطلاعاتت صفر .تویی و سردرگمی.
یه چیزایی تو زندگی هست که نباید بشکنه، نباید ترک برداره .خیلی چیزا تو زندگی مثل یه گلدون سفالی زیبا، قدیمی و قیمتیه وقتی بشکنه یا ترک برداره هرکاری کنی دیگه درست نمیشه دیگه مثل اولش نمیشه هرچقدر که آدم دوست داشته باشه هر قدر هم که بخواد دیگه نمیشه.
حیرت انگیز است دنیایی که اوج حیوانیت را در انسانهایش میابی اوج انسانیت را در حیواناتش .و جالب است که انسانها برای توهین یکدیگر را حیوان می نامند. کسی چه میداند شاید حیوانات گر به هم توهین کنند، یکدیگر را انسان بنامند. گویند انسان بهترین خلق شده زمین است ،قضاوتش بماند به روزگار.
نمیدونم این همه تناقص.این همه ... قراره زندگی رو شیرین کنه یا آدم رو منزجر از این دنیا .
دارم پیش میرم به سمت یه زندگی روتین و آروم ! مشکل اینجاست به این سبک زندگی نه عادت دارم نه علاقه . روتین منو میکشه :(
بازم بهم ثابت کردی .بازم ته بازی دست رو کردی . بازم نمیدونم چطوری تشکر کنم .بازم مثل همیشه تکیه گاهم بودی .بازم نمیدونم دلت به چی من خوشه که این همه بی معرفتی و با یه دنیا معرفت جواب میدی . بازم نمیدونم چطوری بگم عاشقتم خدا
یه زمان هایی هست که تو پر از حرفی و ذهنت خالی از کلمات . ورق رو میذارم جلوم، میگم امروز دیگه یه چیزی مینویسم مثل همه کاغذ پاره های سیاه شده از افکارم که تو یه پوشه کنار کمد جا خوش کرده . خودکار رو بر میدارم ذهنم خالی میشه .یادم میره که تا همین چند لحظه پیش چی میخواستم بنویسم به هر زحمتی هست بیاد میارم .مینویسم خط میزنم مینویسم خط میزنم ..... ورق شده مثل کاغذی که زیر دست یه بچه 3-4 ساله گذاشتن . میذارمشون کنار تخت و دراز میکشم . تلفن رو برمیدارم به امین زنگ میزنم . صحبت میکنیم راجب زندگی و همه چی میپرسم فکر میکنی چرا اینطوری شد ؟ سکوت کرد و بعد گفت من و تو زود بزرگ شدیم فلانی ، خیلی زودتر از اون چیزی که باید اتفاق میوفتاد . اینهمه عجلمون واسه چی بود نمیدونم ولی وقتی اینهمه تند بری خوب معلومه یه چیزایی جا میمونه یا اونجوری که باید انجام نمیشه و ناقص میمونه .بعد کلی جر و بحث گوشی رو قطع میکنیم . تو خاطراتم غرق میشم میرم به چندین سال قبل :
حرف زیاد میزد ولی پر بود . اولین باری که دیدیمش از در اتاق اومد تو با موی سفید و یه لبخند خوب . پیر مرد دوست داشتنی بود و البته استادی استخون ترکونده . یه نگاهی بمن کرد .سلامی رد و بدل شد اومد رو صندلی کنار دستم نشست . بی مقدمه گفت حیفه ! تعجب همه وجودم رو برداشت . ببخشید چی حیفه ؟ گفت : پروژه که تموم شد یادم بنداز بهت میگم دیره پس فردا این کارو باید تحویل بدیم اینام دیر به من گفتن اصلا" وقت نداریم . اون دو روز هم گذشت و کار تموم شد . پرسیدم ببخشید آقای فلانی یادتونه روز اول یه سوالی ازتون پرسیدم . گفت آره و جوابشو میخوای . اون چیزی که بهت گفتم حیفه جونیته 30- 40 سال دیگه میشینی رو این صندلی جای من، استادی شدی و عینکت ته استکانی تر از عینک من ، موهات عین من سفید و یکی بود یکی نبود ، شونه هات عین من افتاده و چین و چروک توی صورتت پره. اونوقت وقتی برمیگردی به عقب نگاه میکنی میبینی خیلی چیزها رو تو زندگیت نداری یا از دست دادی و یا جا انداختی . زود شروع کردی پسرم ،یا حداقل واسه این شغل زود شروع کردی . نپخته عمل کردی یا اطلاعاتت کم بود یا جذابیت این کار گرفتت . این کار خیلی چیزا رو ازت میگیره ،زود پیرت میکنه . من یکسال بعد از اون شغل اومدم بیرون و بعدش حرفای اون استاد تو گوشم زنگ میزد.یکی از دلایل بیرون اومدنم هم حرف همین استاد بود روحش شاد راست میگفت تو همون مدت چند ساله هم خیلی چیزا ازم گرفته شده بود و من حس نکرده بودم . کاش تو یه سری مسائل دیگه هم استادی مثل اون داشتم که بهم میگفت یواش تر چه خبرته این جاده ای که تو توش اینجوری تخت گاز داری میری تهش دیوارهها تهش ترمز میبری میری تو دیوار . آرومتر ،آره این جاده رو هم باید بری ولی مهم ته جاده نیست از منظره ها مسیر و ... لذت ببر . یه جا خوندم آدم یا باید از تجربهای دیگران عبرت بگیره یا خودش عبرت دیگران میشه .عین حقیقته . این یکی رو که من خودمون تجربه کردم زود شروع کردن عقبت میندازه یا اینکه اول جاده یا ته جاده Game Over میشی به موقع شروع کردن درسته حالا چقدر تغییرش بدیم ،عمل کنم و عبرت بگیریم خدا داند . اگه این چیزا رو از اول میفهمیدم و میدونستم که دیگه دیونه نبودم !
تو این دنیا روزی N تا حادثه اساسی اتفاق میوفته از هر نوعی، که هر کدومش رو ببینی به یه صورت تغییرت میده .ولی بعضی وقتا بعضی چیزا ساده که از کنارت رد میشه، یا میبینی بدجور تکونت میده.دیروز واسه من از این جور روزها بود چند وقتیه که خودمو جم و جور کردم و دنبال خیلی از چیزای عقب افتاده ونیوفتاده از نظر خودم رفتم .بعضی چیزا رو میگفتم بعدا"، این سخته فعلا" ،اینو بیخیال و...
چیز خاصی نبود ،داشت زندگی عادیشو میکرد به خیال خودش کار زیاد بزرگی انجام نمیداد .نمیشناختمش تا حالا ندیده بودمش. اما تو همون مدتی که کنار هم همکار و هم راه بودیم شد معلمم، چیز خاصی نگفت جز حرفهای روزمره ای که همه بهم میزنن . بارفتارش بهم درس داد نه با حرفاش . وقتی رفت احساس خلا" کردم، تو دلم گفتم آفرین به همت و غیرتت ممنون از درسهات .
احتمالا" دیگه هیچ وقت نمیبنمش ،خوش حال میشم اگر دوباره ببینمش ،اما فرقی نداره هر وقت که بخوام یه کاری رو با یه بهونه یا توجیه بپیچونم میاد جلو چشم .
به تعداد آدمای روی زمین استاد و معلم هست مهم اینه ما شاگرد باشیم یا نه .
---
چند وقت نبودم از شر من و حرفام راحت بودینا ! حالتون چطوره ؟ ما رو نمی بینین خوشین؟!
یادم رفته بود طلوع آفتاب چقدر زیباست. یادم رفته بود این پسر بازیگوش دیروز ،برای اینکه خستگیهاشو بگیره به بازی نیاز داره ،نه خواب .یادم رفته بود خواسته هایی دارم .یادم رفته بود چشمها جز سیاه و سفید رنگ دیگه ای رو هم میتونن ببینن .یادم رفته بود بین منو زندگی کل کل بود.یادم رفته بود از یاد نبرم . لپ کلام یادم رفته بود هستم ، زندم . انقدر تو غبار روزمرگی هام گم شدم که حتی نمی تونستم خودمو پیدا کنم . یا بدونم اصلا" کدوم طرفی میرفتم . بعضی وقتا بد نیست به جای فکر کردن های الکی و کور٬ خودمو شوت کنم عقب تا کل زمین بازی از اونجایی که شروع کردم ببینم ٬یادم بیاد سیستم بازی چند چند بود .حالا هم دیر نشده ماهی رو هر وقت از آب بگیری ورجه ورجه میکنه
از یه نظرهایی عید رو دوست دارم یه چیزی تو مایه های حالت خلصه ست یه برزخ . نه حالی داری ٬ نه کاری داری نه میتونی چیزی رو شروع کنی نه تموم کنی . یه حس بی وزنی ٬حس اینکه به هیجا تعلق نداری ٬ یه شهری که حالا تقریباْ برات قابل تحمله ٬از ترافیک های بی سر و تهش حالت بهم نمیخوره ٬میتونی رنگ آبی آسمونش رو هم ببینی ٬ کوهاش تو غبار گم نشدن . کلاْ یه حس آرامش نسبی چیزی که معمولاْ نداری .
در ابتدا سال جدید رو به همه فارسی زبانان دنیا تبریک میگم امیدوارم امسال سرشار از به ثمر نشستن آروزهای خوب همه باشه .
امـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
نوروز رو به تمامی اونایی که مثل من از خاله بازی و من تو رو ببینم و تو من رو ببینی و .... بدشون میاد تسلیت عرض میکنم .
چرا چون احتمالاْ مثل بنده به مدت ۱۳ روز از کل زندگی باید متواری بشن .آخرش هم نفهمیدم که این دید و بازدید یعنی چی .من باید نوه عموی پسر خاله فلانی رو ببینم که چی بشه ؟
از فردا ساعت ۶ صبح بنده جهت امور نوروز ===> مشترک مورد نظرعمراْ در دسترس باشد٬ خودت رو نکش.
خدا خدا می کردم نپرسه .میدونستم انقدر منو میشناسه و بهم احترام میزاره که از من نپرسه. فکر نمیکرد به این زودی برگردم تو جمع .از اون پرسید ، بعد فهمید برگشتم .
چشم تو چشمای من نمیدونست چه جوابی باید بده من من کرد و................
آخر سر راحتش کردم :فلانی کلا" بیخیال سوالت شو .جوابش طولانیه
از نگاهم گرفت . بیخیال شد .
کاش ندیده بود ،کاش نمیپرسید ،کاش اصلا" ......
بعضی از دردهام برگشت.لب دوختم چون قول دادم . هیچ وقت یاد نگرفتم قول هامو بشکنم .
چند وقتیه تو چهار دیواری خونه تنم .بین عقل و دل بدجوری دعواست و بیچاره این احساس یتیم با چشمای خیس٬ کنج این خونه شاهد دعوا . تا آخر سر پیروز این میدون دستشو بگیره و ببره.کاش حرف عقل و دل یکی بود و کودک احساس شاد
اولین باری که معنی حس ترحم رو فهمیدم روی یه صندلی کنار خیابون برای رفع خستگی نشسته بودم . یه دیونه اومد اون طرف صندلی نشست. توی دلم گفتم آخی دیونست ، به محدودیت هاش فکر میکردم که یدفعه گفت :خوشگله
به جایی که داشت نگاه میکرد نگاه کردم .یه گل خود رو ، رو به روی جایی که نشسته بودیم بود . 10 دقیقه بود که اونجا نشسته بودم اما ندیده بودمش.واسه من یه گل معمولی بود که کنار خیابون رشد کرده . به صورت دیونه کنار دستم نگاه کردم . انگار داشت به تنها چیز قشنگ تو دنیا نگاه میکرد با تمام وجود لبخند میزد . انگار تنها چیزی بود تو دنیا که میشد بهش عشق ورزید.
یک دقیقه ای نشست بلند شد رفت
یه مقدار با تلفن صحبت کردم . بعد بلند شدم رفتم ،جلوتر دوباره دیدمش . یه ذره از بستنیش ریخته بود . ناراحت بود ، نه یکم ،دنیاش بهم ریخته بود . رد شدم
تو این فکر بودم به چیه اون ترحم کردم ؟ به خنده صادقاش ،به عشق کوچیک خالصانش ،به گریه از ته دل وکودکانش ، به چشمهای بازش روی زیبایی و...
آروم توی دلم گفتم: آخی عاقلم
جایی خوندم زیبا بود
Find a guy/girl who calls you beautiful inside instead of hot...
....who calls you back when you hang up on him or her ...
....who will stay awake just to watch you sleep...
....wait for the guy / girl who kisses your forehead...
....who wants to show you off to the world when you are in your sweats...
....who holds your hand in front of his/hers friends...
....wait for the one who is constantly reminding you of how much he cares about you and how lucky he/she is to have you...
....wait for the one who turns to his/hers friends and says, "...that's her, or that's him
همیشه آهنگهای سیاوش قمیشی رو وحشتناک دوست داشتم .با آهنگهاش بزرگ شدم.شاید اغراق نباشه بگم همه آهنگ هاشو حفظ هستم . آلبوم جدید سیاوش فوق العادس ٬ حرف نداره مثل همه کارهاش.هدفون تو گوشمه ٬ سیاوش میخونه، منم و کار و کار و کار،چیزی که خودمو توش غرق کردم .
تو مدرسه یادمون دادن چوپان دروغگو رو، بزرگتر شدیم دیدیم اگر تو روز 100 تا دروغ نشنویم 100 تا دروغ نگیم حالمون بده شب خوابمون نمیبره
تو مدرسه یادمون دادن تن آدم شریف است به جان آدمیت، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت بزرگ شدیم فهمیدم اشتباه خوندیم ، اینجوری بوده: تن آدم شریف است به جان آدمیت ؟ نه ، همین لباس زیباست نشان آدمیت .
تو مدرسه یادمون دادن زرنگی با پایمال کردن حق و عوضی بازی فرق میکنه بزرگ تر شدیم دیدیم نه ، همونی که تو فیلمه رو باید بگیم !
یادمون دادن نابرده رنج گنج میسر نمیشود بزرگ تر شدیم دیدیم نابرده رنج، گنج ،پنج ، شش ، که هیچی 1000 هم میسر میشود .
یادمون دادن علم بهتر است یا ثروت . با آب و تاب انشاء مینوشتیم البته علم زبرا ... ، بزرگ تر شدیم فهمیدیم پول نداشته باشی علم ملم، تعطیله . سیکل هم نمیتونی بگیری چه برسه به اینکه پرفسور شی ،سیگار فروش سر کوچه درآمدش از دکتر بیشتره، بقیه احوالات بماند .
ادامه مطلب ...
دم ظهره ،ازخونه اومدم بیرون ، سرم پایینه دارم راه میرم ،تو حال خودمم .چی کار کنم ،چی کار نکنم ،اول دوباره برگردم شرکت یابرم کارها رو انجام بدم بعد برم ،کدوم مهمتره و...
سرم رو میارم بالا،تو این لحظه انتظار دیدن هر چیز یا هرکسی رو داشتم بجز ... ، باهاش چشم تو چشم میشم ،همه افکارم یکدفعه میپره انگار به هیچی فکر نمیکردم . داغ میشم،حس عصبانت و ... تو یه چشم بهم زدن کل وجودم رو پرمیکنه . دوقدم سری سمتش برمیدارم . یه صدایی توی وجودم بهم میگه :
آروم باش ، آورم تر ،چیه دور برداشتی ؟ چی کار میخوای بکنی ؟ خنگه تو از خودی خوردی نه از این ،این که تو رو خیلی کم میشناسه اصلا" نمیدونه تو کی هستی . آروم باش ،دیونه هستی احمق که نیستی. به این چه ربطی داره ،موضوع چیز دیگس
قدهام شل تر میشه .آرومتر میشم . تازه میفهمم یه خانم میانسال هم همراهش هست. الان دیگه حافظه و مخم کار میکنه . یه چیزایی یادم میاد .به فاصله 2 متری هم میرسیم .اون سر تکون میده .سری تکون میدم و رد میشم، باد سرد رو روی صورت داغم با همه وجود حس میکنم . بازم شروع به راه رفتن میکنم اما بی هدف .
---
میدونم بعضی پست هام، چه اونایی که تو پاک کردن کلی پستهای چند ساله وبلاگ پاک شدن ،چه اونایی که ممکنه مونده باشن ،واسه همه بی سر و ته و کنگ هستش.ولی برای خودم اینجوری نیست پر از معنیه ،ممنون که این دیونه رو تحمل می کنید و بازم به اینجا سر میزنید.
میروی تا در پیت شور و شری ماند بجا
عاشقی دیوانه با چشم تری ماند بجا
کاش سرتاپا تو آتش بودی و من خرمنی
تا ز تو دود و زمن خاکستری ماند بجا
از من سر گشته هرگز شرح عشقم را مپرس
این چه حاصل قصه رنج آوری ماند بجا
ادامه مطلب ...